قلبم شکسته کمی، همین... مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط دانشجو آنلاين   
پنجشنبه, 24 شهریور 1390 ساعت 09:46

پرده اول:خط صراط در مدار ولایت

سال 84. روزهای پر تب و تاب انتخابات. آن موقع خیلی سیاسی نبودم. نه اینکه برایم مهم نبود چه می شود، اما شاید خیلی فرقی نمیکرد چه کسی رئیس جمهور شود. البته انقدر را می فهمیدم که هرکه باشد، مثل خاتمی نباید باشد! کاندیداها را کم و بیش می شناختم، البته به اسم. مگر می شود در جمهوری اسلامی، کسی هاشمی رفسنجانی را نشناسد؟!

در میان آن همه نام، اسمی را شنیده بودم. نمی شناختمش. از برخی اقوام ساکن تهران، شنیده بودم که شهردار تهران است و البته خوب کار میکند. بیشتر که تحقیق کردم، فهیمدم این با بقیه فرق دارد. از جنس خاتمی  و اصلاحات آمریکایی اش نیست، که بعد از یک دهه جایزه صلح نوبل را از دست اسرائیل بگیرد... از جنس هاشمی هم نیست. فهمیده بودم بسیجی است...اما در مقابل این همه آدم گردن کلفت، محمود احمدی نژاد چه شانسی می تواند داشته باشد؟!

خواست خدا را نمی شود دست کم گرفت. صاحب اصلی  جمهوری اسلامی را هم...

گذشت و گذشت... شهردار آن روزهای تهران و ریاست جمهوری این روزها، خوب کار کرد. خوب که نه، عالی. رنگ و بوی ایران اسلامی عوض شد. دیگر نه از شعارهای لیبرالیستی خبری بود و نه از نظام امپریالیستی. هرچه بود و گفته می شد، مردم بود و عدالت...

خوشحال بودم. به خاطر انتخابم. نه شخص که به خاطر تفکری که برگزیده بودم...همان روز هم مطمئن بودم که اگر تفکر این شخص چیزی جز اینها بود، برایم پشیزی ارزش نداشت... همانطور که تفکر  جناب اصلاحات  و سازندگی برایم بی ارزش تر از خودشان بود.

در عین خوشحالی، همیشه نگران بودم که بعد از این شخص چه می شود؟ آیا کسی هست که مثل او باشد؟ مثل او فکر کند؟ اگر او برود، آیا دوران سازندگی و اصلاحات تکرار نخواهد شد؟!

البته به درایت آقا هیچ شکی نداشتم و ندارم. به اینکه دست آقا، در دستان صاحب زمان است...

به لطف خدا، آقا مانند کوهی استوار، پشت این نظام ایستاده و سایه اش، همیشه بالای سر ماست... نه فقط بالای سرما، دست اقا برسر تمام ازادگان جهان است ... اخر آقا امام است... ولی امر مسلمین است..

اما به وجود نامردان نظام هم شک نداشتم! به اینکه همیشه هستند کسانی که گرگ صفتی خود را در پشت نقاب میش پنهان میکنند...

کسانی که در طول تاریخ، گویا وظیفه ای جز تنها گذاشتن ولایت در شرایط سخت نداشته اند...

نسل طلحه ها و زبیرها...کمی تاریخ بخوانیم... آموزگار ولایت پذیری من زهرا سلام الله است..مگر نه این قیمتی ترین گوهرهستی را به جرم "ولایت پذیری"اش پهلوشکستند...

آموزگار ولایت پذیری من آن یک نفر است که جان خویش را سپر بلای مولای خویش می کند، تا مبادا کسی "امیرالمومنین" را دل بشکند… این خون های ریخته بر زمین کوچه بنی هاشم، خون عشق زهراست به ولایت … و این قامت شکسته ای که علی با چشم گریان غسل می دهد… نشان “ولایت پذیری” اوست… قلب زخم تاریخ هر روز خونین تر می شود و هنوز مشکل ما ندانستن حکمت خرد شدن پهلوی زهراست پشت درب سوخته…

 

پرده دوم: خط مستقیم انحراف به چپ در حریم ا.ر.م

روزگار آزگار می گذرد. نگرانیم حالا، به واقعیت تبدیل شده. نامردان کار خود را خوب انجام داده اند. حالا برعکس گذشته، هرروز دعا میکنم که این دوره، زودتر تمام شود و ختم بخیر شود. قبل از آنکه خاطره هایش برایم تلخ تر از شوکران گردد...

همه می دانیم که چه شده و چرا شده و از کجا شده و چه کسی مسبب آن بوده. به هر حال این اتفاق تلخ افتاده. رئیس جمهور محبوب ما، حالا با گذشته هایش فرق کرده. شاید نشود همه چیز رابیان کرد و شاید نتوان تغییر بینش را با کلماتی روی کاغذ توصیف کرد... اما نمی توان چشم ها را هم بست...

آقای رئیس جمهور، به خاطر تمام زحماتت ممنون! اما کاش همانگونه می ماندی...

کاش خاطرمان مکدر نمی شد...

من به شما جناب دکتر، به خاطر ولایت پذیری ات رای دادم، یعنی به خاطر آقا.  وقتی روی پیشانی ات نوشته داشتی:لییک یا خامنه ای...من از اول هم طرفدار شخص تو نبودم، طرفدار تفکر تو بودم. طرفدار آن نظام اسلامی بودم که در لابلای سخنانت، تصمیم برای حفظ و سربلندی آن را می شنیدم.

من هنوز هم پیرو تفکر آن روزهای شما هستم. اما فکر میکنم که تفکرشما کمی تا قسمتی ابری شده است!

 

پرده سوم: مارا به ولایت فقیه سپرده اند...

حاج محمود عزیز… والله ما بی خامنه ای یتیمیم… و این ولایت اوست که ما و شما را شرافت بخشیده است و اگر نباشد تدابیر حکیمانه اش، مسائلی که روزی می رفت تا بنیان دولت حضرتعالی را برچیند، مسائل فرعی نمی شد و التهاب دینمداری و ولایتمداری این امت خروشان فرو نمی نشست… خونی که در رگ ولی فقیه ماست، همان خون فرق شکافته علی بن ابی طالب، همان خون پهلوی شسکته زهرا، همان خون جگر مسموم حسن، همان خون رگهای بریده حسین، همان خون گلوی اصغر و همان خون کبودی صورت رقیه و خون چشم زین العابدین و زینب است… شکرالله که در این عصر، صاحب زمان (عجل الله فرجه) عنایتی به ما دارد و در این وانفسای توحش مدرن، ما را به ولایت فقیه سپرده است… و ما رها نیستیم … و ولی امر ماست که جایی که غفلت از عملی کرده ایم ، نصیحتمان می کند… آیا جواب خیرخواهی و نصیحت، ناز و غمزه و بهانه دست دشمن دادن است؟

برای سلامتی شما دعا میکنم جناب دکتر، و برای سلامتی همه آنهایی که صادقانه برای نظام اسلامیمان تلاش میکنند.

و دعا میکنم برای نابودی همه دشمنان و نامردان در هر لباسی. چه در لباس دوست و چه در لباس دشمن.

دشمنان دوست نما، از صد دشمن بدترند. کاش لااقل شما آنها را می شناختید و فکر نمی کردید که "زلال" چون آب روان هستند و یا ناشناخته هایی که جز شما، کسی عظمت آنان را درک نمی کند!!

 

 

وصیت نوشت: ما بی خامنه ای هیچیم...

تعداد بازدید 1345
تعداد نظرات 1

نظرات

avatar یاسین
+3
 
 
آقا این تبیینتون چرا لایک نداره؟؟؟
دوساعته دارم زیر سایت دنبال گزینه لایک میگردم!
پس این دانشمندا چی کار دارن میکنن؟؟اه
Name *
Email (For verification & Replies)
Code   
ChronoComments by Joomla Professional Solutions
Submit Comment
انصراف
نام 
ایمیل 
کد    
ارسال نظر
آخرین بروز رسانی در چهارشنبه, 20 مهر 1390 ساعت 18:51