|

بخش عصر ظهور سايت تبيين به همت يكي از تبيينيان ارجمند دوباره پا گرفته است باشد كه مورد رضايت حضرت وليعصر و نائب برحقشان قرار گيرد.
سيارهي زمين خسته است و اگر جاي پاي بقيت باري نبيند, بر خويش فرو ميپاشد. دريا در عمق خويش کلامي جز خاموشي ماهيان به تو نميرساند و اگر از مرجانهاي مجنون، راز اين سکوت را بپرسي، برايت از روزي خواهند سرود که سفينهي سعادتِ ارض بر بحر هدايت امام ميافتد ...
نام تو را بر ساق عرش با خطي از نور نگاشتهاند و درخشش اين نام، خورشيد را دلگرم کرده است به نورافشاني؛ خورشيد تنها يک آينه است و ديگر هيچ. روشناي روز از انعکاس نور توست! اگر آدميان ميانگارند که خورشيد روزي به خاموشي خواهد گراييد و اگر ميپندارند زمين روزگاري نو به خود خواهد ديد؛ بيهوده نينديشيدهاند و بيراه نپنداشتهاند. آنروز آنهنگام است که قرص رخشان فلک از وراي کوهسار پنهاني، پديدار شود و خورشيد به آيينه بودن خويش اعتراف کند: "السلام علي شمس الظلام"[1] آفتاب بهانه است تا تو را به يادمان آورد؛ سپهر ميخواهد بلندي پيشانيت را بنمايد؛ سروها قامت رساي تو را، بيدها گيسوان آشفتهي تو را، ياسها شميم شيدايي تو را تداعي ميکنند و مهتاب ...
"السلام علي السيف و القمر الزاهر و النور الباهر"[2] تو شمشير آختهاي که برميآيي و تا وعدهي "والله متم نوره" به تمامي محقق نشود، از پاي نخواهي نشست؛ و تمامت نور مگر جز به عزت اوليا و ذلت اعدا مجال مييابد؟ "السلام علي معز الاولياء و مذل الاعداء"[3]
کعبه خانهايست بنا شده به دستهاي توحيد. اين چارديواري چون پدريست پير که کولهبار هزاران سال تجربه به همراه دارد. اين زمين را خداوند مرکز خلقت عالم خواسته است با آفرينش آدم. کعبه اگر برپاست و فرو نميريزد از آنست که روح دارد و هنوز اين روح را ارادهي مفارقت از او نيست. اين خانه را ستونهاي صبر تو استوار خواستهاند؛ ورنه اين سنگها و چوبها همانها هستند که همه جا هستند. کعبه از آن زمان کعبه شد که آغوش بر مادر عشق گشود و تا آنزمان کعبه ميماند که دست نياز بر پردهي خانهي تو آويخته است ...
تو و کعبه، تو و قرآن، تو و حقيقت، تو و عدالت، تو و عشق، تو و نور، تو و زندگي تا هميشه با همايد، تا هميشه! ... ميبينم آن طليعهي نوشين را که پرتو از کنار کعبه ميپراکني! صفاصف ملائک، تو را در کنارند و در پيات سيصد و سيزده پاکباخته ايستادهاند تا قدم از قدم بياذن تو برندارند ... و تو پيشاپيش ميآيي؛ چشمان به خون نشسته را گاه به آسمان ميافکني و گاه بر محمل زمين مينشاني ... و لحظهاي بعد از گلوي زخم ديدهات و از لبهاي به ياد پدر خشکيدهات فريادي از سرِ درد، صلايي از سر سوز و نوايي از سر ناز برميآوري: "انا بقية الله في ارضه و حجته و خليفته عليکم"
ثارالله بر خاک ميريزد و بيابان تاب ميآرد. يد الله بر زمين ميافتد و آسمان برپاست. افلاک از چه روست که چون گويهاي سرگردان در فضاي لايتناهي رها نميشوند؟! ... دل خوش دار! که گنجي گهر خيز را در عرش به ذخيره گذاردهاند. خون خدا در رگهاي هستي جريان دارد. اين را يک روز همه خواهند دانست: "بقيةالله خير لکم ان کنتم مؤمنين ..." تو برتري از همهي برتريها، نيکتري از همهي نيکيها، سبزتري از همهي تازگيها و زيباتري از همهي آنچه به جمال ميتواند ستود و اين همه را تنها اهل ايمان يقين کردهاند ... "السلام عليک يا بقيةالله في ارضه"
[1]- زيارت امام عصر7 در سرداب مطهر، مفاتيحالجنان.
[2]- زيارت امام عصر7 در سرداب مطهر، مفاتيحالجنان.
[3]- زيارت امام عصر7 در سرداب مطهر، مفاتيحالجنان.
تعداد بازدید 1089 تعداد نظرات 0
|
نظرات